خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





واااااااای بوخونینش

    اغااااااااااا سلام تو این چند روز اتفاق خاص که بگم خاص بوده نیافتود البته کلی مهمونی رفتیم خونه خاله عزیز

     وخونه ی دخی خاله عزیز جلسه ای که خونمون برگزار شدروزی که بروبچ خونمون بودن و تولد دااااااااااااایی عزیز

     بلههههههه یه همچین ادمیم البته یه چی مهم دیگه اینکه بعد از ۵روز شارژخریدم بله همچین ادم کم خرجیم من

     اهااااااااا و شب های احیا که منو توسی (سوسن خودمون)کلی خندیدیم البته دیدن یکی از بچه های قهوه ای

    خره خون شکر پاش که من اصلا ازش خوشم نومویاد (فائزه)و صحبت با غزاله البته اصلا مایل به تماس نبودم ولی

     خب بالاخره دوستیمو اینکه زهرا اینا گفتن بیا خونه ما دور هم جمعیم با بروبچ اما من نرفتم اغا خوو نمیتونستم بعد

     اون زهرا ناراحت شده من از دوستای تیتیش بدم میاد اما ببخشید زهرا وجودهههههههههه عاشقشم عزیزه

    خودم ناراحت شدم ناراحتش کردم اما مگه دس من بود بابایی نمیذاشت میگفت ماه رمضونه خونه ی کسی نرو

    حرفش منطقی بود مریم هم گواهینامه رو گرفت و هر شب با هم دیگه بابا رو اذیت میکنیم خب شروع میکنیم از

     اول ماجرا هارو به توضیح خونه خاله عزیز واسه چی رفتیم خاله اش نظری داشت واس شما هم راسشو بخواین

    دعا نکردم یعنی حق بدین بهم من تا ساعت ۷صبحش از شب قبل بیدار بودم بعد ساعت ۲ این توسی ویاسی

     ابولفضل ومحمد ریختن سرم بعد ۲ونیم به زور پا شدم گفتن داریم رشته میریزیم منم کلا هنگ ومنگ شاس میزدم

     فقط رشته ریختم گفتم ارزو های قبلی حالا هی فشار بیارخدااااااایاااااا  ارزو هام چی بود کلا هی میگفتم من ارزو

     هام یادم نمیاد خلاصه یکم گذشت رفتم با توسی کمک خب بالاخره دیگه البته اونم میگفت نه کارا  تموم شده

     واینا بعد دایی عشق به همراه دو دراز دیگر ابوالفضل ومحمد اومدن تو اتاق و دایی گفت فیلم بذار توسی هم اصلا

     فیلم نداشت دو تا فیلم ۱۰۰ سال پیش درباره ی الی و مجنون لیلی دیگه دایی گفت مجنون لیلی ما هم

     گذاشتیم خلاصه همه درازیده بودیم البته یاسی رو صندلی بود وسعی داشت روبیک جدید توسی رو درس کنه

    بعد ابولفضل گرفت بعد از دوساعت درسش کرد خوووو این قسمت اتفاق خاصی نیفتود و چون من همون مجنون رو

     درس نیده بودم یه تیکه گفتن میمیره و فلان و اینا صحنه ی بدی بود من هی چشامو میبستم واینا خیلی جدی

     البته با یاداوری یه فیلم هندی ایرانی که کاری از خود خوده ما دخی وپسی خاله ها بودحالا جریانش فک کنم

    مال۶ سال پیش بود و ما بچه حالا تو گوش کن من مثلا عاشق محمد بودم فیلم اکشن و عاشقانه بود در اوج

     احساسات کدکانه وابلهانه بعد محمد یاسی رو دوس داشت فاطمه منو فاطمه هم میره کلاس اول راهنمایی

     قدیم والا ما که این جدیدا رو نمیگیریم فاطمه عاشق من بوده بعد توسی خواهر محمد بوده حالا فیلم شروع

    میشه من داشتم میرفتم جای محمد با یاسی میبینمش بعد فاطمه هم وقتی میبینه من ناراحتم با یه تیر محمد رو

     خلاص میکنه محمد میمیره بعد من برمیگرم تو گوشش میزنم و میگم برو گمشو عوضی و بعد من یاسی رو

     میکشم خلاصه من اونجا واسه محمد گریه میکردم و سوسن یهو میاد میبینه ااا خاک عالم هم مردن دیگه شروع

     میکنه دادااااااااااااااش داداشی خلاصه تعریف میکردیم ومیخندیدیم قهقهه ک همه گیر میدادن شب قدر شب قدر 

    بابا ول کنینی تو رو خدا اما خب بالاخره سوسن و یاسمن که توی فرزانگان ۱هستن توی یه کلاس و هم رشته

     تجربی رو عشقه بله دوم دبیرستان ابولفضل اول دبیرستانه و مشهدن و تابستون میاد اینجا پیش محمد و رشته

    ریاضی بعد محمد و خودم هم که همسنیم میریم اول دبیرستان و  باقی بچه ها یعنی توسی ویاسی ابولفضل

    تموم کردن پایه ای رو که گفتم دیگه خلاصه ما خیلی صمیمی هستیم شدید البته خو کلکل هم اگه نباشه دیگه

    قشنگ نیست کل کل و ضایه کردن تو کار همس و منم معروف شم به اینکه خیلی خوب تیکه میندازم بلههه یه

     همچین ادمیم من چی فک کردین به قران بعد ساعتای ۵ونیم ول گشتیم یکم ماهان رو نگه داشتم و اینا با

     مصطفی مسخره بازی کردیم و دیگه اینطور چیزا بعد ساعتای ۵ونیم دایی گفت منو ۶ونیم بیدار کن قبلش محمد و

     مصطفی رفتن بیرون منو یاسی هم باهم رفتیم بیرون البته با مانی نفس بعد خلاصه اینقد فضاش باحال بود یه

     جورایی بوستان بود بعد ما یه عالمه مسخره بازی دراوردیم و حرفیدیم مانی هم ول میچرخید دو دقه بعد من و

     یاسی گفتیم خب بلند شیم راه بریم گفتیم باشه یکم راه رفتیم برگشتیم یهو دیدیم مصطفی و محمد پشتمونن

     البته مانی طی یه حرکت شیک نزدیک بود گم بشه بعد بایاسی یه پسره رو سرکار گذاشتیم که کلی خندیدیم

     بعد همونجوری تو بوستان شجاعت صداقت بازی کردیم و یه بازیه چرت دیگه که اصلا مسخرس ارزش نوشتن نداره

     و البته پیشنهاد محمد بود بعد محمد گیر داده بود که اره تو واسم لیست دخترای قد بلند و اینا رو بنویس و اینطور

     مسخره بازیا مم هی پیشنهاد میدادم و مسخره بازی میکردیم بعد من گفتم بابا من این همه لطف در حق تو کنم

     تو چی پس جور کن واسه ما هم واینا هی رگ گیرتشون بالا میزد و منو یاسی میخندیدیم بعد منویاسمن گفتیم

    خب تو نمیخواد زحمت بکشی یه روز خودمون میایم جلوی مدرست میگفت نه نمیخواد و مسخره بازی دیگه

     مصطفی هم کلی خرکیف شده بود از شوخی های ما شوهر سمانه و پدر ماهان بلههههههههه بعد خلاصه

     موقع

     افطاری ما جلوی هم بودیم هر رهرکرکر میخنیدیم بعدش ظرف شستن من نشستم چون نمیتونم بدم میاد پوستم

     خراب میشه بله بعد میوه و اینا که بعدش رفتیم خونمون یعنی الان بعد من دستام درد گرفت از بس نوشتم

     انشاالله یه روز دیگه باقی ماجراهارو ریز میتعریفم بلههههه یه همچین ادمیم من بااااااااای تا های بوووووووس


    این مطلب تا کنون 10 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : محمد ,البته ,خلاصه ,توسی ,یاسی ,بازی ,مسخره بازی ,بازی کردیم ,ساعتای ۵ونیم ,مجنون لیلی ,همچین ادمیم ,
    واااااااای بوخونینش

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر